دلگیر کند غنچه من صبح وطن را
در خاک کند کلفت من سرو چمن را
۱یوسف نه متاعی است که در چاه بماند
از دیده بدخواه چه پرواست سخن را؟
۲از داغ ملامت جگر ما نهراسد
از چشم سهیل است چه اندیشه یمن را؟
۳زودا که شود برگ نشاطش کف افسوس
باغی که دهد راه سخن زاغ و زغن را
۴آن سرمه که من از نفس سوخته دارم
در بیضه نفس گیر کند مرغ چمن را
۵چون شمع به تدریج ازین خرقه برون آی
مگذار به شمشیر اجل کار بدن را
۶بی خون جگر، معنی رنگین ندهد روی
چون نافه بریدند به خون، ناف سخن را
۷مشتاق ترا مرگ عنانگیر نگردد
شوق تو کند جامه احرام، کفن را
۸بر مسند عزت به غریبی چو نشینی
از یاد مبر چشم براهان وطن را
۹آزاده روان تشنه اسباب هلاکند
بی تابی منصور دهد تاب رسن را
۱۰یک بار هم از چهره جان گرد بیفشان
تا چند توان داد صفا، خانه تن را؟
۱۱صائب چه خیال است شود همچو نظیری؟
عرفی به نظیری نرسانید سخن را
۱۲