تسکین ندهد خوردن می سوز درون را
آتش بود این آب، جگر تشنه خون را
۱راندن نکند خیرگی از طبع مگس دور
اندیشه ز خواری نبود مرد دون را
۲از پیشروان دل نگرانی نتوان برد
پیوسته بود چشم ز پی راهنمون را
۳نگذاشت ز سر، سرکشی آن زلف ز آهم
حرفی است که در مار اثرهاست فسون را
۴عقل است که موقوف به کسب است کمالش
حاجت به معلم نبود مشق جنون را
۵صائب مکن از بخت طمع برگ فراغت
کز باده نصیبی نبود جام نگون را
۶