نه کفر شناسد دل حیران و نه دین را
از نقش چپ و راست خبر نیست نگین را
۱هر چند حجاب تو زبانبند هوسهاست
زنهار، ز سر باز مکن چین جبین را
۲چشم تو به دل فرصت نظاره نبخشد
این صید ز صیاد گرفته است کمین را
۳هر جا لب لعل تو به گفتار درآید
در آب گهر غوطه دهد مغز زمین را
۴آخر که تو را گفت که از خانهخرابان
تنها کنی آباد، همین خانه زین را؟
۵آسوده بود عشق ز بیتابی عاشق
از زلزله خاک چه غم چرخ برین را؟
۶مگذار به لعل تو فتد چشم هوسناک
کاین ابر بود ریگ روان آب نگین را
۷میترسم ازان چشم سیهمست که آخر
از راه برد صائب سجادهنشین را
۸