فانوس حجاب است چراغ سحری را
دامن به میان بر زده باید سفری را
۱در دامن منزل نبود بیم ز رهزن
همراه چه حاجت سفر بی خبری را؟
۲دریاب اگر اهل دلی، پیشتر از صبح
چون غنچه نشکفته نسیم سحری را
۳سختی رسد از چرخ به نازک سخنان بیش
با سنگ سر و کار بود شیشه گری را
۴از بی ثمران باش که چون سرو درین باغ
سرسبزی جاوید بود بی ثمری را
۵بیهوده فلک کار به دل تنگ گرفته است
از شیشه شکستی نرسد بال پری را
۶شد ترس من از نامه اعمال فزون تر
تاریکی شب بیش کند بی جگری را
۷نتوان به سپر برد کجی از گهر تیغ
عینک ندهد فایده ای کج نظری را
۸بس جای که آهستگی آنجاست درشتی
بی پرده کند نرمی گفتار، کری را
۹تا صاحب فرزند نگردی، نتوان یافت
در عالم ایجاد، حقوق پدری را
۱۰صائب به جز آشفتگی دل ثمری نیست
در دایره چرخ، پریشان نظری را
۱۱