بی برگی ما برگ نشاط است چمن را
شیرازه گلزار بود خار و خس ما
۱از خامی ما عشق به زنهار درآمد
خون شد دل باغ از ثمر دیررس ما
۲صائب نفس سوختگان حوصله سوزست
زندان خموشی چه کند با نفس ما؟
۳در غنچه دل زنگ برآرد نفس ما
رسوایی گلبانگ ندارد جرس ما
۴همطالع بیدیم درین باغ که باشد
سر پیش فکندن ثمر پیشرس ما
۵در عالم حیرانی ما جوش بهارست
در ظاهر اگر خشک نماید قفس ما
۶ما چشم ندوزیم به عیب از هنر خلق
هرگز ننشیند به جراحت مگس ما
۷چون سینه خورشید نفس پخته برآریم
چون صبح ندارد رگ خامی نفس ما
۸بیدار شد از ناله بلبل گل تصویر
در خواب بهارست همان، دادرس ما
۹از باد خزان سرد نگردد دل گرمش
هر غنچه که خندید به روی قفس ما
۱۰