درمانده این جسم نزارست دل ما
در سنگ نهان همچو شرارست دل ما
۱هر چند بهای گهر از گرد یتیمی است
بی قیمت ازین مشت غبارست دل ما
۲چون غنچه محال است که از پوست برآید
چندان که درین سبز حصارست دل ما
۳تا دست به این پیکر خاکی نفشاند
ماتم زده چون شمع مزارست دل ما
۴چون دانه بی مغز ز بی برگ و نوایی
شرمنده اقبال بهارست دل ما
۵تا با خبر از هستی خویش است، پیاده است
از خود چو برون رفت سوارست دل ما
۶دریوزه دیدار کند از در و دیوار
هر چند که آیینه یارست دل ما
۷دارد به غم عشق نظر از همه عالم
آهوست ولی شیر شکارست دل ما
۸هر چند که پیچیده به می چون رگ تلخی
در کشمکش از رنج خمارست دل ما
۹ساقی برسان باده اندیشه گدازی
کز ناخن اندیشه فگارست دل ما
۱۰هر داغ جگرسوز، سیه خانه لیلی است
تا واله آن لاله عذارست دل ما
۱۱تا قطره خود را نکند گوهر شهوار
سرگشته تر از ابر بهارست دل ما
۱۲زان جلوه مستانه کز آن سرو روان دید
چون گل همه آغوش و کنارست دل ما
۱۳در رشته زنار کشد دانه تسبیح
معلوم نشد در چه شمارست دل ما
۱۴از چشمه حیوان، جگر سوخته دارد
هم طالع خال لب یارست دل ما
۱۵هر چند درین باغ چو گل پاک دهانیم
از زخم زبان بوته خارست دل ما
۱۶هر چند ز پرگار فتد گردش دوران
چون نقطه مرکز به قرارست دل ما
۱۷زین نغمه سرایان که درین باغ و بهارند
صائب ز نوای تو فگارست دل ما
۱۸