از خون جگر رنگ پذیرد سخن ما
برگی است خزان دیده سهیل از یمن ما
۱محتاج به شمع مه و خورشید نباشد
چون سینه روشن گهران انجمن ما
۲از صحبت ما فیض توان برد به دامن
زلف شب قدرست دل پرشکن ما
۳چون ماهی لب بسته سراپای زبانیم
در ظاهر اگر نیست زبان در دهن ما
۴بی قیمتی ما ز گران مایگی ماست
کاین چرخ فرومایه ندارد ثمن ما
۵از گوهر ما گرچه خورد چشم جهان آب
از گرد یتیمی است همان پیرهن ما
۶از بند لباسیم درین بحر سبکبار
پیراهن ما همچو حباب است تن ما
۷آن خوش سخنانیم درین بزم که باشد
از بال و پر خویش چو طوطی چمن ما
۸در زندگی از بس که به تلخی گذراندیم
از زهر فنا تلخ نگردد دهن ما
۹صائب اگر از موی شکافان جهانی
غافل مشو از خامه نازک سخن ما
۱۰