کوشش نبرد راه به مأوای دل ما
کز هر دو جهان است برون، جای دل ما
۱سیلاب مقید به خس و خار نگردد
دنیا نشود سلسله پای دل ما
۲گر گوهر شهوار شود، سفته نگردد
رازی که زند غوطه به دریای دل ما
۳ما قدر خود از بی بصری ها نشناسیم
ورنه شب قدرست سویدای دل ما
۴زان حسن جهانگیر چه ادراک نماید؟
هر چند شود چشم، سراپای دل ما
۵از سرمه شود روشن اگر دیده مردم
از داغ بود دیده بینای دل ما
۶بال و پر سیر دگران گر بود از چشم
در بستن چشم است تماشای دل ما
۷گر مطلب ارباب هوس، وصل تمناست
در ترک تمناست تمنای دل ما
۸صد میکده گر خون جگر صرف نماید
بیرون نزند رنگ ز مینای دل ما
۹تا چشم کند کار، سیه خانه لیلی است
از داغ تو در دامن صحرای دل ما
۱۰از کاوش مژگان بلندت نتوان یافت
یک گوهر ناسفته به دریای دل ما
۱۱در سنگ اثر جوش بهاران ننماید
از می نرود خشکی سودای دل ما
۱۲از داغ بود چون ورق لاله درین باغ
شیرازه جمیت اجزای دل ما
۱۳مرده است ز بی همنفسی در بر ما دل
کو همنفسی تا کند احیای دل ما؟
۱۴صائب نتوان یافت به جز داغ جگرسوز
شمعی که شود انجمن آرای دل ما
۱۵