گلگونه چه حاجت بود آن روی نکو را؟
با پیرهن گل نبود کار، رفو را
۱در کوتهی دست نهفته است درازی
زنهار به یک دست مگیرید سبو را
۲در مردم بی مغز سرایت نکند حرف
رنگین نکند باده گلرنگ کدو را
۳فیض دم خط چون دم صبح است سبکسیر
از دست مده فصل بهاران لب جو را
۴در دامن گل همچو سپندست بر آتش
دیده است مگر شبنم گل آن بر رو را؟
۵بر خاطر دریاست گران، باد مخالف
در مجلس می راه مده عربده جو را
۶از حرف، لب هرزه درایان نتوان بست
خاموش کند گوش گران بیهده گو را
۷صائب چه خیال است شود خرده زر جمع؟
تا غنچه صفت تنگ نگیرند گلو را
۸