بی قراران را ازان یکتای بی همتا طلب
چون شود از دشت غایب سیل در دریا طلب
۱دست خواهش چون صدف مگشای پیش خاکیان
هر چه می خواهد دلت از عالم بالا طلب
۲اهل همت را مکرر دردسر دادن خطاست
آرزوی هر دو عالم را ازو یکجا طلب
۳هیچ قفلی نیست در بازار امکان بی کلید
بستگی ها را گشایش از در دلها طلب
۴گر ز خاک آسودنت آسوده می گردند خلق
تن به خاک تیره ده، آسایش دلها طلب
۵چشم چون بینا شود، خضرست هر نقش قدم
رهبر بینا چه جویی، دیده بینا طلب
۶آبرو در پیش ساغر ریختن دون همتی است
گردنی کج می کنی، باری می از مینا طلب
۷جان وحشی را ز خاک تیره دل جستن خطاست
آهوی رم کرده را از باد، نقش پا طلب
۸عشق آتشدست می بندد دهان عقل را
مرهم این زخم از خاکستر سودا طلب
۹این جواب آن غزل صائب که سید گفته است
گر تو چون ما طالبی، مطلوب بی همتا طلب
۱۰