پا منه زنهار بی اندیشه در جای غریب
توسن سرکش خطر دارد ز صحرای غریب
۱بی بصیرت از سفر کردن نگردد دیده ور
کوری اعمی مثنی گردد از جای غریب
۲مردم بالغ نظر چشم از جهان پوشیده اند
می برد اطفال را از جا تماشای غریب
۳دل که باغ دلگشای روح بود از سادگی
وحشت آبادی شد از نقش تمنای غریب
۴از غبار خط فزون شد شوخی آن چشم مست
وحشت آهو شود افزون ز صحرای غریب
۵از غبار آیینه دل را کند روشنگری
هر که گرد غربت افشاند ز سیمای غریب
۶عاشقان را بر حریر عافیت آرام نیست
خاکساران راست خار پیرهن جای غریب
۷رشته عمرش نبیند کوتهی از پیچ و تاب
هر که چون سوزن برآرد خاری از پای غریب
۸ملک تن را نیست در مهمانسرای روزگار
لشکر بیگانه ای غیر از خورش های غریب
۹می شود زیر و زبر از لشکر بیگانه ملک
دست کوته دار صائب از خورش های غریب
۱۰