روز روشن گل و شمع شب تارست شراب
برگ عیش و طرب لیل و نهارست شراب
۱تا بود در دل خم، هست فلاطون زمان
محفل آرا چو شود، باغ و بهارست شراب
۲روی عقل است ز سر پنجه تاکش نیلی
با همه شیشه دلی شیر شکارست شراب
۳نعل بی طاقتی از جام در آتش دارد
بس که مشتاق به لعل لب یارست شراب
۴هر حریمی که در او ساقی تردستی نیست
جام خمیازه خشک است و غبارست شراب
۵می کند با لب میگون تو می کار نمک
چشم مخمور ترا آب خمارست شراب
۶هست از روی تو چون برگ خزان دیده خجل
گرچه گلگونه هر لاله عذارست شراب
۷نه حباب است که در ساغر می جلوه گرست
عرق آلود ز شرم لب یارست شراب
۸گریه تلخ بود حاصل میخواری من
بی تو در دیده من غوره فشارست شراب
۹نتواند طرف عشق شد از بی جگری
گرچه بر عقل زبردست سوارست شراب
۱۰ظلمت غم چو کند تیره جهان را صائب
روشنی بخش دل و جان فگارست شراب
۱۱