نه حبابم که شود زود ز جان سیر در آب
جوهرم، ریشه من هست ز شمشیر در آب
۱تیغ بیداد تو هم سیر ز خون می گردد
می شود ماهی لب تشنه اگر سیر در آب
۲در مذاق من سودازده، از سوختگی
سخن سرد کند کار طباشیر در آب
۳شربت وصل علاج دل بی تاب نکرد
ماهیان را نکشد موج به زنجیر در آب
۴پا ز سر کن که به دامن گهر آرد بیرون
رفت هر کس که چو غواص سرازیر در آب
۵داروی بیهشی باده کشان پر گویی است
نشود ماهی خاموش نفس گیر در آب
۶در می ناب اگر غوطه زند زاهد خشک
نشود تازه و تر چون گل تصویر در آب
۷وصل دریا نشود باعث آرامش موج
نرود پیچ و خم از جوهر شمشیر در آب
۸بی زبانی سپر تیر حوادث نشود
ماهی از خار بود ترکش پر تیر در آب
۹نشود تشنگی حرص کم از آب گهر
این نهنگی است که هرگز نشود سیر در آب
۱۰چون شد از مهلت ایام روان تیره مرا؟
نیست استادن اگر باعث تغییر در آب
۱۱رشته سبحه ز تردامنیم شد زنار
مو شود مار، توقف چو کند دیر در آب
۱۲دست خود را چو صدف کاسه دریوزه نکرد
خشک شد پنجه مرجان به چه تقصیر در آب
۱۳چه خیال است در آن زلف دل آسوده شود؟
تا بود شانه آن زلف گرهگیر در آب
۱۴نظر بی جگران است ز دریا به کنار
خار و خس را نتوان بست به زنجیر در آب
۱۵نتوان راست نفس با دل پر خون کردن
که گران سیر بود بال و پر تیر در آب
۱۶غوطه در می زدن از باده مرا سیر نکرد
ماهی از آب محال است شود سیر در آب
۱۷آه را نیست اثر در دل آن سرو روان
می کند پیچ و خم موج چه تأثیر در آب
۱۸گر شود واصل بحر اشک غبارآلودم
ریشه موج شود زود زمین گیر در آب
۱۹بارها دیده ام از موج، سرانجام حباب
چه دل خویش کنم جمع به تدبیر در آب؟
۲۰از غم پای به گل رفته سرو آزادست
کشتی هر که نگشته است زمین گیر در آب
۲۱حیف و صد حیف که از کوتهی باد مراد
شد چو کف، کشتی اندیشه ما پیر در آب
۲۲بودم از دور به نظاره خشکی قانع
گریه شمع مرا راند به تزویر در آب
۲۳عمر را باز ندارد ز روانی افسوس
می کند پیچ و خم موج چه تأثیر در آب
۲۴می زند آب بر آتش، نفس گرم مرا
می کند ناصح بی درد طباشیر در آب
۲۵لنگر جسم، روان را ز سفر مانع نیست
نقش قایم نکند پای به تدبیر در آب
۲۶چند در بحر پرآشوب جهان همچو حباب
نقد انفاس کنی صرف به تعمیر در آب؟
۲۷حجت ناطق واصل شدگان خاموشی است
نتوان کرد نفس راست به تدبیر در آب
۲۸بر سبک مغز، خموشی است گران در مستی
که نفس را نتوان داشت به زنجیر در آب
۲۹نفس بیهده بر خاطر روشن بارست
می کند باد به جز موج چه تصویر در آب؟
۳۰سیری از خون نبود سخت دلان را صائب
نرود تشنه لبی از دم شمشیر در آب
۳۱