تو که بی پرده رخ خود ننمایی در خواب
چه خیال است به آغوش من آیی در خواب؟
۱شمع بالین خود از دیده بیدار کنی
گر بدانی چه قدرها به صفایی در خواب
۲تا به بیداری و مخموری و مستی چه کنی
تو که چون چشم، دل از خلق ربایی در خواب
۳عالم از بی خبران، دیده خواب آلودی است
به امیدی که رخ خود بنمایی در خواب
۴چون تواند کسی از یاد تو غافل گردید
که ز بی تابی دل، قبله نمایی در خواب
۵تن خاکی هدف ناوک دلدوز قضاست
خبر از خویش نداری که کجایی در خواب
۶از خیال سفر هند، سیاه است دلت
گرچه در پرده شبها چو حنایی در خواب
۷با تو یک صبح قیامت چه تواند کردن؟
که ز هر مو، سر مژگان جدایی در خواب
۸سایه کوه در اینجا به جناح سفرست
تو چه در ظل سبکسیر همایی در خواب؟
۹پرده خواب بود عینک بیداردلان
تو چنین با نظرباز، چرایی در خواب؟
۱۰راه خوابیده ز فریاد جرس شد بیدار
تو چو افسانه به آواز درایی در خواب
۱۱این میانی که به قصد تو فلک ها بسته است
جای دارد که میان را نگشایی در خواب
۱۲رفت از دست حواس و تو همان پا بر جای
همرهان تو کجا و تو کجایی در خواب!
۱۳این تعلق که ترا هست به آب و گل جسم
باورم نیست که از خویش برآیی در خواب
۱۴ذره پیوست به خورشید و تو از همت پست
در ته دامن افلاک، چو پایی در خواب
۱۵فلک از ثابت و سیار ترا می پاید
چون به صد دشمن بیدار برآیی در خواب؟
۱۶نیست ممکن، نشود خون تو صائب پامال
که ته پای حوادث چو حنایی در خواب
۱۷