شام هجران تو تشریف به هر جا ببرد
در پس و پیش هزاران شب یلدا ببرد
۱دود آتشکده از کلبه عاشق خیزد
گر به کاشانهٔ خود آتش موسا ببرد
۲میجهد برق جمالی که دهد اجر فراق
کیست تا مژده به یعقوب و زلیخا ببرد
۳عشق چون بر سر کس حملهٔ بیداد آرد
اولش قوت بگریختن از پا ببرد
۴هرکرا بر در نازک بدنان خواند عشق
دل و جانی که بود ز آهن وخارا ببرد
۵آنکه سود سر بازار محبّت خواهد
باید آنجا همه سرمایهٔ سودا ببرد
۶در برو باز زنم بی رخ او رضوان را
گر به گلزار بهشتم به تماشا ببرد
۷ندهد طوف صنمخانه به صد حج قبول
شیخ صنعان که دلش را بت ترسا ببرد
۸با چنین درد که وحشی به دعا میطلبد
بایدش کشت اگر نام مداوا ببرد
۹