دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد
من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد
۱من و زخمِ تیزدستی که زد آنچنان به تیغم
که سرم فتاده بر خاک و تنم خبر ندارد
۲همه زهرخورده پیکان، خورم و رطب شمارم
چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد
۳ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکّرستان
همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد
۴به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده
به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد
۵بکش و بسوز و بگذر منگر به این که عاشق
بجز این که مهر ورزد گنهی دگر ندارد
۶می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن
که شراب ناامیدی غم درد سر ندارد
۷