تاب رخ او مهر جهانتاب ندارد
جز زلف کسی پیش رخش تاب ندارد
۱خواب آورد افسانه و افسانهٔ عاشق
هر کس که کند گوش دگر خواب ندارد
۲پهلوی من و تکیهٔ خاکستر گلخن
دیوانه سر بستر سنجاب ندارد
۳سیل مژه ترسم که تن از پای در آرد
کاین سست بنا طاقت سیلاب ندارد
۴گر سجده کند پیش تو چندان عجبی نیست
وحشی که جز ابروی تو محراب ندارد
۵