زان عهد یاد باد که از ما به کین نبود
بودش گمان مهر وهنوزش یقین نبود
۱اقرار مهر کردم وگفتم وفاکنی
کشتی مرا قرار تو با من چنین نبود
۲انکار مهر سد ره سد تغافل است
اما چه سود چون دل ما پیش بین نبود
۳من خود گره به کار خود انداختم که تو
زین پیش با منت گرهی بر جبین نبود
۴افسانهایست بودن شیرین به کوهکن
آن روز چشم فتنه مگر در کمین نبود
۵وحشی کسی که چشم وفا داشتم ازو
زود ازنظر فکند مرا چشم این نبود
۶