شوقم گرفت و از در عقلم برون کشید
یکروزه مهر بین که به عشق و جنون کشید
۱آن آرزو که دوش نبودش اثر هنوز
بسیار زود بود به این عشق چون کشید
۲فرهاد وضع مجلس شیرین نظاره کرد
برجست و رخت خود به سوی بیستون کشید
۳خود را نهفته بود بر این آستانه عشق
بیرون دوید ناگه و مارا درون کشید
۴آن نم که بود قطره شد و قطره جوی آب
وز آب جو گذشت به توفان جنون کشید
۵زین می به جرعهٔ دگر از خود برون رویم
زین بادهای درد که از ما فزون کشید
۶وحشی به خود نکرد چنین خوار خویش را
گر خواریی کشید ز بخت زبون کشید
۷