آیینهٔ جمال ترا آن صفا نماند
آهی زدیم و آینهات را جلا نماند
۱روزی که ما ز بند تو آزاد میشدیم
بودند سد اسیر و یکی مبتلا نماند
۲دیگر من و شکایت آن بی وفا کز او
هیچم امیدواری مهر و وفا نماند
۳سوی مصاحبان تو هرگز کسی ندید
کز انفعال چشم تو بر پشت پا نماند
۴وحشی ز آستانهٔ او بار بست و رفت
از ضعف چون تحمل بار جفا نماند
۵