آنکس که دامن از پی کین تو بر زند
بر پای نخل زندگی خود تبر زند
۱گر کوه خصمی تو کند انتقام تو
آن تیغ را به دست خودش بر کمر زند
۲از لشکر توجه تو کمترین سوار
تازد برون و یکتنه بر سد حشر زند
۳قهر تو چون بلند کند گوشهٔ کمان
هر تیر را که قصد کند بر جگر زند
۴شکر خدا که خصم ترا بر جگر نشست
آن تیرها که خواست ترا بر سپر زند
۵مرغی کز آشیانهٔ خصم تو بر پرید
الا به خون خود نتواند که پرزند
۶تودر گلو فشاری خصمی و جان او
در بند فرجهایست که از تن به در زند
۷مطرب به بزم خواند عدویت چه غافلست
گو کس روانه کن که در نوحه گر زند
۸در راه سیر کوکب اقبال تو سپهر
در دیدهٔ ستارهٔ بد نیشتر زند
۹فتحی نمودهای دگر از نو که بر فلک
اقبال طبل نصرت و کوس ظفر زند
۱۰وحشی کجاست منکر او تا چو دیگران
خود را به تیغ قهر قضا و قدر زند
۱۱