مصلحت دیده چنین صبر که سویش نروم
ننشینم به رهش بر سر کویش نروم
۱هست خوش مصلحتی لیک دریغا کو تاب
که یک امروز به نظارهٔ رویش نروم
۲آرزو نام یکی سلسله جنبانم هست
خود به خود من به شکن گیری مویش نروم
۳سد صلا میزند آن چشم و به این جرأت شوق
بر در وصل ز اندیشهٔ خویش نروم
۴گر توان خواند فسونی که در آیند به دل
هرگز از پیش دل عربده جویش نروم
۵ساقی ما ز می خاص به بزم آورده است
نیست معلوم که از دست سبویش نروم
۶وحشی این عشق بد افتاد عجب گر آخر
در سر حسرت رخسار نکویش نروم
۷