منفعل گشت بسی دوش چو مستش دیدم
بوده در مجلس اغیار چنین فهمیدم
۱صبر رنجیدنم از یار به روزی نکشید
طاقت من چو همین بود چه می رنجیدم
۲غیردانست که از مجلس خاصم راندی
شب که با چشم تر از کوی تو بر گردیدم
۳یاد آن روز که دامان توام بود به دست
میزدی خنجر و من پای تو میبوسیدم
۴وحشی از عشق خبر داشت که با سد غم یار
مرد و حرفی گله آمیز ازو نشنیدم
۵