منفعل دل خودم چند کشد جفای تو
عذر جفای تو مگر خواهمش از خدای تو
۱گشت ز تاب و طاقتم تاب رقیب منفعل
هیچ خجل نمیشود طبع ستیزه رای تو
۲شب همه شب دعا کنم تا که به روز من شوی
دل به ستمگری دهی کو بدهد سزای تو
۳رخنه چو میفتد به دل بسته نمیشود به گل
گو مژه تر مکن به خون خاک در سرای تو
۴ای رقم فریب عقل از تو بسوخت هستیم
خانه سیاه میکند نسخهٔ کیمیای تو
۵افسر لطف داشته این همه عزتش مبر
تارک عجز ما که شد پست به زیر پای تو
۶ای که طبیب وحشیی خوب علاج میکنی
وعده به حشر میدهد درد مرا دوای تو
۷