جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۲۳٬۴۷۵ نتیجه برای «دل» · صفحهٔ ۱٬۲۹۸ از ۱٬۹۵۷
- بخش ۸۷ - بیان حال خودپرستان و ناشکران در نعمت وجود انبیا و اولیا علیهم السلام جلال الدین محمد مولویهر که زیشان گفت از عیب و گناهوز دل چون سنگ وز جان سیاه
- بخش ۱۱۴ - صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن جلال الدین محمد مولویحمد میگوید خدا را عندلیبکاعتماد رزق بر تست ای مجیب
- بخش ۹۷ - مثل دوبین همچو آن غریب شهر کاش عمر نام کی از یک دکانش به سبب این به آن دکان دیگر حواله کرد و او فهم نکرد کی همه دکان یکیست درین معنی کی به عمر نان نفروشند هم اینجا تدارک کنم من غلط کردم نامم عمر نیست چون بدین دکان توبه و تدارک کنم نان یابم از همه دکانهای این شهر و اگر بیتدارک همچنین عمر نام باشم ازین دکان در گذرم محرومم و احولم و این دکانها را از هم جدا دانستهام جلال الدین محمد مولویپس زدی اشراق آن نااحولیبر دل کاشی شدی عمّر علی
- بخش ۸۱ - بیان رسول علیه السلام سبب تفضیل و اختیار کردن او آن هذیلی را به امیری و سرلشکری بر پیران و کاردیدگان جلال الدین محمد مولویای بسا ریش سیاه و مرد پیرای بسا ریش سپید و دل چو قیر
- بخش ۱۱۸ - حکایت آن پادشاهزاده کی پادشاهی حقیقی به وی روی نمود یَوْمَ یَفِرُّ المَرْءُ مِنْ أَخیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبیهِ نقد وقت او شد پادشاهی این خاک تودهٔ کودک طبعان کی قلعه گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندگی قلعه مراست کودکان دیگر بر وی رشک برند کی التُّرابُ رَبیعُ الصِّبْیانِ آن پادشاهزاده چو از قید رنگها برست گفت من این خاکهای رنگین را همان خاک دون میگویم زر و اطلس و اکسون نمیگویم من ازین اکسون رستم یکسون رفتم و آتیناه الحکم صبیا ارشاد حق را مرور سالها حاجت نیست در قدرت کن فیکون هیچ کس سخن قابلیت نگوید جلال الدین محمد مولویهمچو عارف کن تن ناقص چراغشمع دل افروخت از بهر فراغ
- بخش ۴۲ - تتمهٔ حکایت خرس و آن ابله کی بر وفای او اعتماد کرده بود جلال الدین محمد مولویآن مسلمان سر نهاد از خستگیخرس حارس گشت از دلبستگی
- بخش ۷۹ - آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن جلال الدین محمد مولویگو بدو چندانک افزون میدوداز مراد دل جداتر میشود
- بخش ۱۴۰ - حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست نعرهای زد جلال الدین محمد مولوینعرهای زد سخت اندر حال زنگفت واعظ بر دلش زد گفت من
- سوم جلال الدین محمد مولویعشق او جاهم بس است در هر دو عالم پس دلممیبروبد از سرای وهم خود هم جاه را
- بخش ۷۴ - یافتن مرید مراد را و ملاقات او با شیخ نزدیک آن بیشه جلال الدین محمد مولویاز ضمیر او بدانست آن جلیلهم ز نور دل بلی نعم الدلیل
- بخش ۱۴۶ - حکایت ضیاء دلق کی سخت دراز بود و برادرش شیخ اسلام تاج بلخ به غایت کوتاه بالا بود و این شیخ اسلام از برادرش ضیا ننگ داشتی ضیا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ضیا خدمتی کرد و بگذشت شیخ اسلام او را نیم قیامی کرد سرسری گفت آری سخت درازی پارهای در دزد جلال الدین محمد مولویآن ضیاء دلق خوش الهام بوددادر آن تاج شیخ اسلام بود
- بخش ۲۴ - بیان خسارت وزیر درین مکر جلال الدین محمد مولویبس دل چون کوه را انگیخت اومرغ زیرک با دو پا آویخت او
