جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۸٬۴۴۳ نتیجه برای «غم» · صفحهٔ ۳۱۶ از ۷۰۴
- بخش ۶۱ - صاحبدلی دید سگ حامله در شکم آن سگبچگان بانگ میکردند در تعجب ماند کی حکمت بانگ سگ پاسبانیست بانگ در اندرون شکم مادر پاسبانی نیست و نیز بانگ جهت یاری خواستن و شیر خواستن باشد و غیره و آنجا هیچ این فایدهها نیست چون به خویش آمد با حضرت مناجات کرد و ما یعلم تاویله الا الله جواب آمد کی آن صورت حال قومیست از حجاب بیرون نیامده و چشم دل باز ناشده دعوی بصیرت کنند و مقالات گویند از آن نی ایشان را قوتی و یاریی رسد و نه مستمعان را هدایتی و رشدی جلال الدین محمد مولویمشتری ماست الله اشتریاز غم هر مشتری هین برتر آ
- بخش ۱۴۸ - حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمد را جلال الدین محمد مولوینه یکی کحال کو را غم خوردنیش عقلی که به کحلی پی برد
- بخش ۱۰۷ - حکایت آن شخص کی از ترس خویشتن را در خانهای انداخت رخ زرد چون زعفران لبها کبود چون نیل دست لرزان چون برگ درخت خداوند خانه پرسید کی خیرست چه واقعه است گفت بیرون خر میگیرند به سخره گفت مبارک خر میگیرند تو خر نیستی چه میترسی گفت خر به جد میگیرند تمییز برخاسته است امروز ترسم کی مرا خر گیرند جلال الدین محمد مولویگفت میگیرند کو خر جان عمچون نهای خر رو ترا زین چیست غم
- بخش ۵۸ - چالیش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه میل مجنون سوی حره میل ناقه واپس سوی کره چنانک گفت مجنون هوا ناقتی خلفی و قدامی الهوی و انی و ایاها لمختلفان جلال الدین محمد مولویسرنگون خود را از اشتر در فکندگفت سوزیدم ز غم تا چندچند
- بخش ۱۰۱ - کرامات آن درویش کی در کشتی متهمش کردند جلال الدین محمد مولویکاین فقیر خفته را جوییم همکرد بیدارش ز غم صاحبدرم
- بخش ۷۲ - کژ وزیدن باد بر سلیمان علیهالسلام به سبب زلت او جلال الدین محمد مولویپس ترا هر غم که پیش آید ز دردبر کسی تهمت منه بر خویش گرد
- بخش ۱۵۶ - حکایت آن مهمان کی زن خداوند خانه گفت کی باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند جلال الدین محمد مولویزود مهمان جست و گفت این زن بهلموزه دارم غم ندارم من ز گل
- بخش ۱۷۴ - رسیدن گوهر از دست به دست آخر دور به ایاز و کیاست ایاز و مقلد ناشدن او ایشان را و مغرور ناشدن او به گال و مال دادن شاه و خلعتها و جامگیها افزون کردن و مدح عقل مخطان کردن به مکر و امتحان که کی روا باشد مقلد را مسلمان داشتن مسلمان باشد اما نادر باشد کی مقلد ازین امتحانها به سلامت بیرون آید کی ثبات بینایان ندارد الا من عصم الله زیرا حق یکیست و آن را ضد بسیار غلطافکن و مشابه حق مقلد چون آن ضد را نشناسد از آن رو حق را نشناخته باشد اما حق با آن ناشناخت او چو او را به عنایت نگاه دارد آن ناشناخت او را زیان ندارد جلال الدین محمد مولویهست زاهد را غم پایان کارتا چه باشد حال او روز شمار
- بخش ۱۵۲ - اعتماد کردن هاروت و ماروت بر عصمت خویش و امیری اهل دنیا خواستن و در فتنه افتادن جلال الدین محمد مولویشعله را ز انبوهی هیزم چه غمکی رمد قصاب از خیل غنم
- بخش ۲۱۴ - منجذب شدن جان نیز به عالم ارواح و تقاضای او و میل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزای اجسام کی هم کندهٔ پای باز روحاند جلال الدین محمد مولویدود آن عشق و غم آتشکدهرفته در مخدوم او مشفق شده
- پادشاهی بهرام نوزده سال بود ابوالقاسم فردوسیهرانکس که گشت ایمن او شاد شدغم و رنج با ایمنی باد شد
- بخش ۳ ابوالقاسم فردوسیبدانست کایشان بدانسان دژمنشسته چرایند با درد و غم
