جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۲٬۳۸۸ نتیجه برای «بد» · صفحهٔ ۸۵۷ از ۱٬۰۳۳
- غزل شمارهٔ ۳۱۸۹ جلال الدین محمد مولوییا بدر اما تقل من این؟یا معتمدی و یا شفایی
- غزل شمارهٔ ۳۲۰۱ جلال الدین محمد مولویعشق موبد، فتلی تعمدو انا معود، بأسالنزال
- بخش ۱۱۵ - نصحیت کردن زن مر شوی را کی سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لم تقولون ما لا تفعلون کی این سخنها اگرچه راستست این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معاملهٔ خود زیان دارد و کبر مقتا عند الله باشد جلال الدین محمد مولویمرد افسونگر ز حرص کسب و کاردر نیابد آن زمان افسون مار
- بخش ۱۴ - قصهٔ اهل ضروان و حیلت کردن ایشان تا بی زحمت درویشان باغها را قطاف کنند جلال الدین محمد مولویخفیه میگفتند سرها آن بدانتا نباید که خدا در یابد آن
- فصل شصت وچهارم - اهل دوزخ در دوزخ خوشتر باشند که اندر دنیا جلال الدین محمد مولوی… آمد؛ کفر او قوی بود عمل نکرد؛ او را عذاب سختتر باشد تا از حقّ خبر یابد. کافر را ایمان بر او نیامد، کفر او ضعیف است به کمتر عذابی باخبر شود، همچنانک میزری که بر او گَرد باشد و قالییی که بر او گَرد باشد، میزر را یک کس ان …
- بخش ۸۷ - مبالغه کردن موش در لابه و زاری و وصلت جستن از چغز آبی جلال الدین محمد مولویمن بدین یکبار قانع نیستمدر هوایت طرفه انسانیستم
- بخش ۱۲۸ - بیان آنک یا ایها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله چون نبی نیستی ز امت باش چونک سلطان نهای رعیت باش پس رو خاموش باش از خود زحمتی و رایی متراش جلال الدین محمد مولویکهنهدوزان گر بدیشان صبر و حلمجمله نودوزان شدندی هم به علم
- بخش ۲۸ - نیت کردن او کی این زر بدهم بدان هیزمکش چون من روزی یافتم به کرامات مشایخ و رنجیدن آن هیزمکش از ضمیر و نیت او جلال الدین محمد مولویچونک من فارغ شدستم از گلوحبهای چندست این بدهم بدو
- بخش ۱۲۸ - دعوت کردن مسلمان مغ را جلال الدین محمد مولوییار آن تانم بُدَن کاو غالبستآن طرف افتم که غالب جاذبست
- بخش ۱۱۴ - صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن جلال الدین محمد مولویتو جوان بودی و قانعتر بدیزر طلب گشتی، خود اول زر بدی
- بخش ۹۷ - مثل دوبین همچو آن غریب شهر کاش عمر نام کی از یک دکانش به سبب این به آن دکان دیگر حواله کرد و او فهم نکرد کی همه دکان یکیست درین معنی کی به عمر نان نفروشند هم اینجا تدارک کنم من غلط کردم نامم عمر نیست چون بدین دکان توبه و تدارک کنم نان یابم از همه دکانهای این شهر و اگر بیتدارک همچنین عمر نام باشم ازین دکان در گذرم محرومم و احولم و این دکانها را از هم جدا دانستهام جلال الدین محمد مولویاو بگوید رو بدان دیگر دکانزان یکی نان به کزین پنجاه نان
- بخش ۲۵ - قصهٔ عطاری کی سنگ ترازوی او گل سرشوی بود و دزدیدن مشتری گل خوار از آن گل هنگام سنجیدن شکر دزدیده و پنهان جلال الدین محمد مولویگر بدزدی وز گِل من میبریرو که هم از پهلوی خود میخوری
