جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۱٬۹۴۲ نتیجه برای «گل» · صفحهٔ ۹۷۷ از ۹۹۶
- قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۱ ناصرخسرو قبادیانیاز بس خطا و زلت ناخوبها که کردیدر چنگل عقابی در کام اژدهائی
- شمارهٔ ۱۰ - رشید الدین وطوط در مدح خاقانی قصیدهای مشتمل بر سی و یک بیت سرود و برای او فرستاد که اولش این است «ای سپهر قدر را خورشید و ماه وی سریر فضل را دستور و شاه» «افضل الدین بوالفضایل بحر فضل فیلسوف دین فزای کفرکاه» خاقانی در جواب وی گفته است خاقانی شروانیبدان قرابهٔ آویخته همی مانمکه در گلو ببرد موش، ریسمانش را
- شمارهٔ ۹۰ - در ستایش اتابک منصور فرمانروای شماخی و ابوالمظفر شروان شاه خاقانی شروانیز بس کورد چشم دردش به افغانگلوی خراشیده ز افغان نماید
- شمارهٔ ۱۵۵ - در شکایت و عزلت و تخلص به نعت پیامبر بزرگوار خاقانی شروانیمن اندر رنج و دونان بر سر گنجمگس در گلشن و عنقا به گلخن
- قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ - در ستایش غیاث الدین محمد میرمیران وحشی بافقیحبذا این خطه یزد است یا دارالامانیا گلستان ارم یا روضهٔ دارالقرار
- بخش ۳۰ - در بیان چگونگی عشق و آغاز کندن بیستون به نیروی محبت وحشی بافقیچنان تمثال آن گلچره پرداختکه بر خود نیز آن را مشتبه ساخت
- غزل شمارهٔ ۱۸۴۷ جلال الدین محمد مولویبسوزان هر چه من دارم به غیر دل که اندر دلبه هر ساعت همیسازی ز کًّر و فًّر خود گلشن
- بخش ۲۰ - ملامتکردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت جلال الدین محمد مولویور بَرَد کَفْشَت مَرو در سنگلاخور دو شاخهستت مشو تو چار شاخ
- بخش ۹۴ - آغاز منور شدن عارف بنور غیببین جلال الدین محمد مولویچون ز جو جست از گله یک گوسفندپس پیاپی جمله زان سو برجهند
- بخش ۱۰ - جمع آمدن اهل آفت هر صباحی بر در صومعهٔ عیسی علیه السلام جهت طلب شفا به دعای او جلال الدین محمد مولویتا گلستانشان سوی تو بشکفدمیوههای پخته بر خود وا کفد
- بخش ۱۰۵ - رفتن هر دو خصم نزد داود علیه السلام جلال الدین محمد مولویچاه شد بر وی بدان بانگ جلیلگلشن و بزمی چو آتش بر خلیل
- بخش ۱۳۱ - لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو به نیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر میکنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر میکنیم خون صاف است جلال الدین محمد مولوینیست گردد وسوسه کلی ز جاندل بیابد ره به سوی گلستان
