جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۲۵ نتیجه برای «داد» با فیلتر زبور عجم (اقبال لاهوری) · صفحهٔ ۱ از ۳
- بخش ۱۱۶ - مثل شرر ذره را تن به تپیدن دهم اقبال لاهوریعشق شکیب آزما خاک ز خود رفته راچشم تری داد و من لذت دیدن دهم
- بخش ۹۴ - زندگی در صدف خویش گهر ساختن است اقبال لاهوریسلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن استبه یکی داد جهان بردن و جان باختن است
- بخش ۱۷ - برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا اقبال لاهوریجهانی از خس و خاشاک در میان انداختشرارهٔ دلکی داد و آزمود مرا
- بخش ۹۷ - جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد است اقبال لاهورینمیدانم که داد این چشم بینا موج دریا راگهر در سینهٔ دریا خزف بر ساحل افتاد است
- بخش ۸۵ - شراب میکدهٔ من نه یادگار جم است اقبال لاهوریتغافلی که مرا رخصت تماشا دادتغافل است به از التفات دمبدم است
- بخش ۵۷ - به فغان نه لب گشودم که فغان اثر ندارد اقبال لاهوریقدح خرد فروزی که فرنگ داد ما راهمه آفتاب لیکن اثر سحر ندارد
- بخش ۱۳۸ - تمهید گلشن راز جدید اقبال لاهوریگشودم از رخ معنی نقابیبدست ذره دادم آفتابی
- بخش ۱۰۲ - عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است اقبال لاهوریآفتاب و ماه و انجم میتوان دادن ز دستدر بهای آن کف خاکی که دارای دل است
- بخش ۱۰ - بصدای درمندی بنوای دلپذیری اقبال لاهوریبه نگاهِ نارسایم چه بهارِ جلوه دادیکه بباغ و راغ نالم چو تَذَرو نو صفیری
- بخش ۱۲۱ - در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی را اقبال لاهوریاگر یک یوسف از زندان فرعونی برون آیدبغارت میتوان دادن متاع کاروانی را
- بخش ۴۶ - این دل که مرا دادی لبریز یقین بادا اقبال لاهوریاین دل که مرا دادی لبریز یقین بادااین جام جهان بینم روشن تر ازین بادا
- بخش ۴۷ - رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت اقبال لاهوریتو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگویهست در سینهٔ من آنچه بکس نتوان گفت
