جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۶۷۲ نتیجه برای «آخر» با فیلتر مولانا · صفحهٔ ۱ از ۵۶
- غزل شمارهٔ ۲۷۴۵ جلال الدین محمد مولویآخر گل و خار را بدیدیروز و شب تار را بدیدی
- غزل شمارهٔ ۲۸۰۲ جلال الدین محمد مولویآخر ای دلبر تو ما را مینجویی اندکیآخر ای ساقی ز غم ما را نشویی اندکی
- غزل شمارهٔ ۱۴۷ جلال الدین محمد مولویآخر از هجران به وصلش دررسیدستی دلاصد هزاران سرّ ِ سرّ ِجان شنیدستی دلا
- غزل شمارهٔ ۳۹۹ جلال الدین محمد مولویآخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدستآخر ای کان شکر وقت شکرریزی شدست
- غزل شمارهٔ ۱۰۵۸ جلال الدین محمد مولویآخر کی شود از آن لقا سیرآخر کی شود ز باغ ما سیر
- غزل شمارهٔ ۷۶ جلال الدین محمد مولویآخر بشنید آن مه آه سحر ما راتا حشر دگر آمد امشب حشر ما را
- غزل شمارهٔ ۲۴۴۱ جلال الدین محمد مولویآخر مراعاتی بکن مر بیدلان را ساعتیای ماه رو تشریف ده مر آسمان را ساعتی
- غزل شمارهٔ ۷۱۸ جلال الدین محمد مولویآخر گهر وفا بباریدآخر سر عاشقان بخارید
- بخش ۳۹ - قصهٔ محبوس شدن آن آهوبچه در آخر خران و طعنهٔ آن خران ببر آن غریب گاه به جنگ و گاه به تسخر و مبتلی گشتن او به کاه خشک کی غذای او نیست و این صفت بندهٔ خاص خداست میان اهل دنیا و اهل هوا و شهوت کی الاسلام بدا غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغرباء صدق رسول الله جلال الدین محمد مولویآهوی را کرد صیادی شکاراندر آخر کردش آن بیزینهار
- بخش ۹۵ - حکایت دیدن خر هیزمفروش با نوایی اسپان تازی را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را در موعظهٔ آنک تمنا نباید بردن الا مغفرت و عنایت و هدایت کی اگر در صد لون رنجی چون لذت مغفرت بود همه شیرین شود باقی هر دولتی کی آن را ناآزموده تمنی میبری با آن رنجی قرینست کی آن را نمیبینی چنانک از هر دامی دانه پیدا بود و فخ پنهان تو درین یک دام ماندهای تمنی میبری کی کاشکی با آن دانهها رفتمی پنداری کی آن دانهها بیدامست جلال الدین محمد مولویمیر آخر دید او را رحم کردکه آشنای صاحب خر بود مرد
- بخش ۹۰ - قصهٔ آنک گاو بحری گوهر کاویان از قعر دریا بر آورد شب بر ساحل دریا نهد در درخش و تاب آن میچرد بازرگان از کمین برون آید چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد بازرگان به لجم و گل تیره گوهر را بپوشاند و بر درخت گریزد الی آخر القصه و التقریب جلال الدین محمد مولویگاو آبی گوهر از بحر آوردبنهد اندر مرج و گردش میچرد
- بخش ۱۷۳ - دادن شاه گوهر را میان دیوان و مجمع به دست وزیر کی این چند ارزد و مبالغه کردن وزیر در قیمت او و فرمودن شاه او را کی اکنون این را بشکن و گفت وزیر کی این را چون بشکنم الی آخر القصه جلال الدین محمد مولویشاه روزی جانب دیوان شتافتجمله ارکان را در آن دیوان بیافت
