شبی آن پیر زاری کرد بسیار
که یارب این حجاب از پیش بردار
۱حجابش چون نماند و او فرو دید
دو عالم چون پیازی توبهتو دید
۲به هر تویی جهانی پر رونده
چه بر پهلو چه بر سر چه پرنده
۳گروهی سر نه، بیسر میدویدند
گروهی پر نه، بیپر میپریدند
۴گروهی جمله را در برگرفته
گروهی لوح را از سر گرفته
۵جهانی دید از هرگونه مردم
شده هر یک ازیشان در رهی گم
۶چو پیر آن دید از هش رفت بیرون
ز بیهوشی فتاد و خفت در خون
۷بماند اندر عجایب روزگاری
که در پرده عجایب دید کاری
۸چو عمری زین برآمد پیر هشیار
ز حق درخواست آن عالم دگربار
۹حجاب از پیش چشم پیر برخاست
ندید از کس خیالی از چپ و راست
۱۰ز چندان خلق تن گم دید و جان نی
اثر پیدا نه و نام و نشان نی
۱۱به زاری گفت ای دانندهٔ راز
کجا شد خلق با چندان تک و تاز؟
۱۲خطاب آمد ز دار الملک اسرار
که پیدا نیست اندر دار دیار
۱۳نمودی بود کهایشان مینمودند
نماند آن هم که بس نابود بودند
۱۴سراب دور همچون آب دیدی
بمردی تشنه چون آنجا رسیدی
۱۵دو عالم موم دست قدرت ماست
کل از قدرت بگردد قدرت از خواست
۱۶اگر خواهیم در یک طرفه العین
پدید آریم در هر ذره کونین
۱۷اگرنه در فرو بندیم محکم
چو ما هستیم مه عالم مه آدم
۱۸عزیزا در نگر تا بی نیازی
چگونه جان ما دارد به بازی
۱۹ببین تا خود وشاق لاابالی
چه سان میآید از اوج تعالی
۲۰کسی داند شدن در قرب آن اوج
که فقر او چو دریا میزند موج
۲۱فقیر آن است اندر عالم پیر
که چون آن طفل نستاند به جز شیر
۲۲