بر آن پیر زن شد مرد مهجور
که برگو سرگذشتی گفت هین دور
۱سرکس میندارم این زمان من
که سرگم کردهام این ریسمان من
۲ببین چندین طلب کار دگرگون
زفان ببریده و سر داده بیرون
۳چه گویم چون زفان این ندارم
دلم خون گشت جان این ندارم
۴فلک گرچه بسی بربوک بشتافت
لباس سوک یافت از درد نایافت
۵چه گر کوه این حقیقت را کمر بست
بریخت آخر که بادش بود در دست
۶چو دریا هرک زینجا قطرهٔ برد
ز رنج تشنگی هم خشک لب مرد
۷اگر خورشید گویم با رخی زرد
شود در کوش هر شب هم بدین درد
۸اگر ماهست میبینی که هر ماه
سپر بندازد از حیرت درین راه
۹زمین خود خاک بر سر دارد از غم
فلک سرگشته در افسوس و ماتم
۱۰دهان آلوده عرش و در شکم هیچ
گرفته لوح لوح از سر قلم هیچ
۱۱