عزیزی گفت از عرش دل افروز
خطاب آید بخاک تیر هر روز
۱که آخر از خدا آنجا خبر نیست
خبر ده زانکه نتوان بی خبر زیست
۲همه حیران و سرگردان بماندیم
درین وادی بی پایان بماندیم
۳که میداند که حال رفتگان چیست
بخاک اندر خیال خفتگان چیست
۴همه رفتند پر سودا دماغی
فرو مردند چون روشن چراغی
۵همه چون حلقه بر درماندگانیم
همه در کار خود درماندگانیم
۶زهی دردی که درمانی ندارد
زهی راهی که پایانی ندارد
۷به یک ره هیچ کس را هیچ ره نیست
که جز در پایه بودن دست گه نیست
۸که داند تا چه شربتهای پر زهر
به کام ما فرود آمد ازین قهر
۹