شنودم من که غولی روستایی
به شهر آمد بدست بینوایی
۱ندیده بود اندر ده مناره
تعجب کرد و آمد در نظاره
۲یکی را گفت این نیکو درختیست
همانا دستکشت نیکبختیست
۳بگو تیماردار! کار این کیست؟
کجا شد برگ این و بار این چیست؟
۴جواب او چنین گفتند در حال
که این بارآورد طنگی بههر سال
۵کسی را دردسر گر هست و سخت است
همه داروش طنگ این درخت است
۶بسی بگریست مرد از بی نوایی
که مُرد از دردسر این روستایی
۷بدو گفتند بر شو طنک کن باز
که تا بی دردسر گردی سرافراز
۸سلیم القلب بر روی مناره
روان شد عالمی در وی نظاره
۹چو نیمی بر شد آن بی پا و بی دست
فرو افتاد و گردن خُرد بشکست
۱۰به نادانی چنین پاکیزه استاد
ز بهر درد سر سرداد بر باد
۱۱ز بس کان بی سر و بن درد سر برد
سر دردش نبود از دردسر مرد
۱۲از آن سر داد بر باد آشکاره
که مسجد برد برتر از مناره
۱۳الا ای چون الف افتاده بر هیچ
برونت چون مناره اندرون هیچ
۱۴میان بستی چو موری لنگ در راه
که بر مویی روان گردی سوی ماه
۱۵ترا در راه چندان تفت و بادست
که پیل از وی به گردن برفتادست
۱۶چنین بادیت در راه و تو چون مور
به مویی میشوی بر مه زهی کور
۱۷چه اگر اعمی بسی از خود بلافد
به شب در چاه مویی چون شکافد؟
۱۸چه جویی چون نیابی خویش را باز
چه بنشینی بجوی از خویشتن راز
۱۹همه بر تو تو بر هیچی زهی کار
بگو چون است بر هیچ این همه بار
۲۰توی و تو نه آن طرفه معجون
نه هیچی تو نه از هیچی تو بیرون
۲۱