شنیدستم که در دور سلیمان
که بُد دیو و پری او را بفرمان
۱نشسته بود روزی بر سر تخت
سعادت یاور و اقبال با تخت
۲شدند مرغان بدرگاه سلیمان
بر آورده ز دست بلبل افغان
۳بنالیدند چو نای و می زدند چنگ
گهی بر سر گهی بر سینهٔ تنگ
۴چو بگشادند همه منقار آمال
بسی بر خاک مالیدند پر و بال
۵ز بلبل جمله میکردند شکایت
همی گفتند هر یک در حکایت
۶هر آن رازی که در دل مینهفتند
سلیمان را یکایک باز گفتند
۷ز بلبل جمله میکردند شکایت
همی گفتند هر یک در حکایت
۸خطیب مرغها مرغی نزار است
نهاده منبرش بر شاخسار است
۹لئیمی ترش روی و پر فغانست
ولیکن مرغکی شیرین زبانست
۱۰نمیبندد دمی شیرین نفس را
نمیگیرد به چیزی هیچ کس را
۱۱همیشه جامهٔ بی رنگ پوشد
ریا و زرق و هستی میفروشد
۱۲به صد دستان زهر دستی سرآید
چوهنگام بهار و گل درآید
۱۳چودیگی بر سر آتش به جوش است
نمیخسبد همه شب در خروش است
۱۴همینوشد شراب آب انگور
همی نالد به زاری همچو طنبور
۱۵ز خامی میزند آن قلتبان خوش
که خام آوازه دارد پخته خاموش
۱۶چو چشمش گرید آهش کلّه بندد
دهان گل بر او حالی بخندد
۱۷قدش پست است و بانگش بس بلند است
خداوندا که او را حیله چنداست
۱۸ندارد صبر و باشد بی قرار او
کند از شوق خود را آشکار او
۱۹ندارد یک زمان ذوق و حضوری
ز درد عشق هست او ناصبوری
۲۰نه بیند هیچ کس رخسارهٔ او
بجز گل کو بود غمخوارهٔ او
۲۱وگر نه اختیار از دست بستان
بده ما را خلاص از دست مستان
۲۲