ز مرغان چون سلیمان قصه بشنید
بتندید و ببالید و بجوشید
۱یکی از خشم آتش را برافروخت
گهی بر آب و آتش را فرو سوخت
۲همان دم باز را فرمود هان زود
برو چون آتش و باز آی چون دود
۳به بین خود تا چه مرغ است آنکه مرغان
ز دست او همی دارند افغان
۴ز دانش بهره دارد یا ندارد
چو شیران زهره دارد یا ندارد
۵چرا آرد به بین نفرت ز کثرت
که داد او را بگو منشور وحدت
۶نمیگردد دمی خالی ز غوغا
نمیبندد کمر در خدمت ما
۷چرا از خدمت ما مستمند است
وزین دوری گزیدن دردمند است
۸مگر دیوانه و مستست و بی خود
که دائم غافلست از نیک و از بد
۹به تن زار و نزارش مینمایند
به هر گلزار زارش مینمایند
۱۰ز استغناء او بسیار گفتند
همه مرغان ز عشقش درشگفتند
۱۱چو نزدیکش رسی میکن تبسم
مبادا کو بمیرد از توهم
۱۲مگو سختش بنه انگشت بر لب
نگه میدارش از منقار و مخلب
۱۳