سخن عشق جز اشارت نیست
عشق در بند استعارت نیست
۱دل شناسد که چیست جوهر عشق
عقل را ذرهای بصارت نیست
۲در عبارت همی نگنجد عشق
عشق از عالم عبارت نیست
۳هر که را دل ز عشق گشت خراب
بعد از آن هرگزش عمارت نیست
۴عشق بستان و خویشتن بفروش
که نکوتر ازین تجارت نیست
۵گر شود فوت لحظهای بی عشق
هرگز آن لحظه را کفارت نیست
۶دل خود را ز گور نفس برآر
که دلت را جز این زیارت نیست
۷تن خود را به خون دیده بشوی
که تنت را جز این طهارت نیست
۸پر شد از دوست هر دو کون ولیک
سوی او زهرهٔ اشارت نیست
۹دل شوریدگان چو غارت کرد
بانگ بر زد که جای غارت نیست
۱۰تن در این کار در ده ای عطار
زانکه این کار ما حقارت نیست
۱۱