تاب روی تو آفتاب نداشت
بوی زلف تو مشک ناب نداشت
۱خازن خلد هشت خلد بگشت
در خور جام تو شراب نداشت
۲ذرهای پیش لعل سیرابت
چشمهٔ آفتاب آب نداشت
۳لعلت از آفتاب کرد سؤال
کانچه او داشت آفتاب نداشت
۴گفت تا سرگشاد چشمهٔ تو
آبِ حیوان ، چنین گلاب نداشت
۵همچو من آب خضر و کوثر هم
زیر سی لؤلؤ خوشاب نداشت
۶چشمه بیآب کی به کار آید
زین سخن آفتاب تاب نداشت
۷همه دعوی او زوال آمد
زرد از آن شد که یک جواب نداشت
۸دور از روی همچو خورشیدت
چشم من نیم ذره خواب نداشت
۹کیست کز چشم مست خونریزت
باده ناخورده دل خراب نداشت
۱۰کیست کز دست فرق مشکینت
دست بر فرق چون رباب نداشت
۱۱کیست کز عشق لالهٔ رخ تو
رخ چو لاله به خون خضاب نداشت
۱۲گرچه صیدم مرا مکش به عذاب
کس چو من صید را عذاب نداشت
۱۳من چنان لاغری ، که پهلویِ من
جز دل از لاغری کباب نداشت
۱۴کس به خونریزی چنان لاغر
تا که فربه نشد شتاب نداشت
۱۵تا که صید تو شد دل عطار
سینه خالی ز اضطراب نداشت
۱۶