طمع وصل تو مجالم نیست
حصه زین قصه جز خیالم نیست
۱در فراق تو تشنه میمیرم
کز لبت قطرهای زلالم نیست
۲تو چو شمعی و من چو پروانه
با تو بودن بههم مجالم نیست
۳دور میباشم از جمال تو زانک
طاقت آن چنان جمالم نیست
۴میزیم با فراق و میگویم
که تمنای آن وصالم نیست
۵گرچه وصل تو هست کار محال
کار بیرون ازین محالم نیست
۶اگرم وصل تو نخواهد بود
سر هیچی به هیچ حالم نیست
۷بی خودم کن که خود به خود تو بسی
زانکه من تا خودم کمالم نیست
۸گر بسوزیم بند بند چو شمع
دمی از سوختن ملالم نیست
۹من به بال و پر تو میپرم
که دمی بر تو پر و بالم نیست
۱۰ور مرا بی تو پر و بالی هست
آن پر و بال جز وبالم نیست
۱۱تا جگر گوشهٔ خودت خواندم
گر جگر میخورم حلالم نیست
۱۲شرح درد تو چون دهد عطار
زانکه یارای این مقالم نیست
۱۳