ای عجب دردی است دل را بس عجب
مانده در اندیشهٔ آن روز و شب
۱اوفتاده در رهی بی پای و سر
همچو مرغی نیم بسمل زین سبب
۲چند باشم آخر اندر راه عشق
در میان خاک و خون در تاب و تب
۳پرده برگیرند از پیشان کار
هر که دارند از نسیم او نسب
۴ای دل شوریده عهدی کردهای
تازه گردان چند داری در تعب
۵برگشادی بر دلم اسرار عشق
گر نبودی در میان ترک ادب
۶پر سخن دارم دلی لیکن چه سود
چون زبانم کارگر نی ای عجب
۷آشکارایی و پنهانی نگر
دوست با ما، ما فتاده در طلب
۸زین عجب تر کار نبود در جهان
بر لب دریا بمانده خشک لب
۹اینت کاری مشکل و راهی دراز
اینت رنجی سخت و دردی بوالعجب
۱۰دایم ای عطار با اندوه ساز
تا ز حضرت امرت آید کالطرب
۱۱