روز و شب چون غافلی از روز و شب
کی کنی از سر روز و شب طرب
۱روی او چون پرتو افکند اینت روز
زلف او چون سایه انداخت اینت شب
۲گه کند این پرتو آن سایه نهان
گه کند این سایه آن پرتو طلب
۳صد هزاران محو در اثبات هست
صد هزار اثبات در محو ای عجب
۴چون تو در اثبات اول ماندهای
ماندهای از ننگِ خود ، سر در کَنَب
۵تا نمیری و نگردی زنده باز
صد هزاران بار هستی بی ادب
۶هر که او جایی فرود آمد همی
هست او را مرددونهمت لقب
۷چون ز پرده اوفتادی میشتاب
تا ابد هرگز مزن دم بیطلب
۸طالب آن باشد که جانش هر نفس
تشنهتر باشد ولیکن بی سبب
۹نه سبب نه علتش باشد پدید
نه بود از خود نه از غیرش نسب
۱۰چون نباشد او صفت چون باشدش
خود همه اوست اینت کاری بوالعجب
۱۱گر تو را باید که این سر پی بری
خویش را از سلب او سازی سلب
۱۲بر کنار گنج ماندی خاک بیز
در میان بحر ماندی خشک لب
۱۳چون رطب آمد غرض از استخوان
استخوان تا چند خائی بی رطب
۱۴هین شراب صرف درکش مردوار
پس دو عالم پر کن از شور و شعب
۱۵مست جاویدان شو و فانی بباش
تا شوی جاوید آزاد از تعب
۱۶چون تو آزاد آیی از ننگ وجود
راستت آن وقت گیرد حکم چپ
۱۷از دم آن کس که این می نوش کرد
دوزخ سوزنده را بگرفت تب
۱۸همچو عطار این شراب صاف عشق
نوش کن از دست ساقی عرب
۱۹