چند جویی در جهان یاری ز کس
یک کست در هر دو عالم یار بس
۱تو چو طاوسی بدین ره در خرام
کاندرین ره کم نیایی از مگس
۲مرد باش و هر دو عالم ده طلاق
پای در نه زانکه داری دست رس
۳گر برآری یک نفس بی عشق او
از تو با حضرت بنالد آن نفس
۴هر نفس سرمایهٔ صد دولت است
تا کی اندر یک نفس چندین هوس
۵سرنگونساری تو از حرص توست
باز کش آخر عنان را باز پس
۶تا ز دانگی دوست تر داری دودانگ
نیستی تو این سخن را هیچ کس
۷گر گهر خواهی به دریا شو فرو
بر سر دریا چه گردی همچو خس
۸بر در او گر نداری حرمتی
چون توانی رفت راه پر عسس
۹چون تو ای عطار حرمت یافتی
بر سر افلاک تازانی فرس
۱۰