نشستی در دل من چونت جویم
دلم خون شد مگر در خونت جویم
۱تو با من در درون جان نشسته
من از هر دو جهان بیرونت جویم
۲چو فردا گم نخواهی بود جاوید
پس آن بهتر بود کاکنونت جویم
۳مرا گویی چو گم گردی مرا جوی
چو بی چونی تو آخر چونت جویم
۴چو راهت را نه سر پیداست نه پای
نه سر نه پای چون گردونت جویم
۵یقین دانم که در دستم کم آیی
اگرچه هر زمان افزونت جویم
۶چو در دستم نمیآیی ز یک وجه
از آن هر روز دیگرگونت جویم
۷چو هر دم میکنی صد رنگ ظاهر
سزد گر همچو بوقلمونت جویم
۸نیایی ذرهای در دست هرگز
اگر هر دم به صد افسونت جویم
۹نمیرم تا ابد گر درد خود را
مفرح از لب میگونت جویم
۱۰چو دریا گشت چشم من ز شوقت
چگونه لؤلؤ مکنونت جویم
۱۱شکر ریز فریدم می نباید
شکر از خندهٔ موزونت جویم
۱۲