چه رخساره که از بدر منیر است
لبش شکر فروش جوی شیر است
۱سر هر موی زلفش از درازی
جهان سرنگون را دستگیر است
۲قمر ماند از خط او پای در قیر
که در گرد خطش هم جوی قیر است
۳خطا گفتم مگر مشک ختاست او
که در پیرامن بدر منیر است
۴خط نو خیزش از سبزی جوان است
که کمتر خط پیشش عقل پیر است
۵نیاید در ضمیر کس که آن خط
چگونه نوبهاری در ضمیر است
۶جهان جان سزای وصل او هست
که او در جنب وصل او حقیر است
۷کجا زو بر تواند خورد عاشق
کزو ناز است و از عاشق نفیر است
۸مرا از جان گریز است ار بگویم
که یک ساعت از آن دلبر گزیر است
۹مکن ای شمع خوبان ناز چندین
که شمع حسن خوبان زود میر است
۱۰فرید یک دلت را یک شکر ده
که در صاحب نصابی او حقیر است
۱۱