دوش درآمد ز درم صبحگاه
حلقهٔ زلفش زده صف گرد ماه
۱زلف پریشانش شکن کرده باز
کرده پریشان شکنش صد سپاه
۲از سر زلفش به دل عاشقان
مژده رسان باد صبا صبحگاه
۳مست برم آمد و دردیم داد
تا دلم از درد برآورد آه
۴گفت رخم بین که گر از عشق من
توبه کنی توبه بتر از گناه
۵گفتمش ای جان چکنم تا مرا
زین می نوشین بدهی گاه گاه
۶گفت ز خود فانی مطلق بباش
تا برسی زود بدین دستگاه
۷گر بخورندت به مترس از وجود
گرچه بگردی تو نگردی تباه
۸آهو چینی چو گیاهی خورد
در شکمش مشک شود آن گیاه
۹مات شو ار شاه همه عالمی
تا برهی از ضرر آب و جاه
۱۰از شدن و آمدن و از گریز
کی برهد تا نشود مات شاه
۱۱گفتمش از علم مرا کوههاست
کس نتواند که کند کوه کاه
۱۲گفت که هرچیز که دانستهای
جمله فرو شوی به آب سیاه
۱۳چون همه چیزیت فراموش شد
بر دل و جانت بگشایند راه
۱۴یوسف قدسی تو و ملک تو مصر
جهد بر آن کن که برآیی ز چاه
۱۵تا سر عطار نگردد چو گوی
از مه و خورشید نیابد کلاه
۱۶هرکه درین واقعه آزاد نیست
گو برو و خرقه ز عطار خواه
۱۷