دی ز دیر آمد برون سنگین دلی
با لبی پرخنده بس مستعجلی
۱عالمی نظارگی حیران او
دست بر دل مانده پای اندر گلی
۲علم در وصف لبش لایعملی
عقل در شرح رخش لایعقلی
۳زلف همچون شست او میکرد صید
هر کجا در شهر جانی و دلی
۴عاشقان را از خیال زلف او
تازه میشد هر زمانی مشکلی
۵تا نگردی هندوی زلفش به جان
نه مبارک باشی و نه مقبلی
۶جمله پشت دست میخایند از او
هست هرجا عالمی و عاقلی
۷منزل عشقش دل پاک است و بس
نیست عشقش در خور هر منزلی
۸تا تو بی حاصل نگردی از دو کون
هرگز از عشقش نیابی حاصلی
۹شد دل عطار غرق بحر عشق
کی تواند غرقه دیدن ساحلی
۱۰