برون شد لیث بوسنجه به بازار
قفائی خورد از ترکی ستمگار
۱یکی گفتش که ای ترک این قفا چیست
مگر تو خود نمیدانی که اوکیست
۲فلانست او چو خورشیدی همه نور
که وصلش پیش سلطان خوشتر از سور
۳شنیده بود ترک آوازهٔ او
چو آگه شد ازان اندازهٔ او
۴پشیمان گشت و چون صاحب گناهان
به پیش پیر آمد عذر خواهان
۵که پشتم از گناه خویش بشکست
ندانستم غلط کردم بدم مست
۶جوابش داد آن پیر دلفگار
که فارغ باش ای سرهنگ ازین کار
۷که گر این از تو بینم جز سقط نیست
ولی ز آنجا که رفت آنجا غلط نیست
۸ز خضرت بین همه چیزی ولیکن
مشو از بندگی یک لحظه ساکن
۹نمیدانی که مردودی تو یانی
ز حکم رفته مسعودی تو یانی
۱۰ولی دانی که تا جان برقرارست
ترا بر امر رفتن عین کارست
۱۱تو این میدانی و آن میندانی
یقین نتوان فکندن بر گمانی
۱۲خداوندی کبیرست و کریمست
ترا با بندگی کاریست پیوست
۱۳