مگر یک روز محمود نکو روی
ز لشکر اوفتاده بود یک سوی
۱بره در پیشش آمد پیرزالی
عصائی چون الف قدّی چو دالی
۲یکی انبان بگردن برنهاده
که سوی آسیا میشد پیاده
۳شهش گفتا چو در تو زور و تگ نیست
که در انبان رگست و در تو رگ نیست
۴بیار انبان چو سر محکم ببستی
به پیش اسبِ من نِه باز رستی
۵نهاد آن پیرزن انبانش در پیش
چو بادی شد روان یک رانش از پیش
۶چو پیشی یافت اسب شاه ازان زال
زبان بگشاد وشه را گفت در حال
۷که گر با من نه اِستی ای شه امروز
نه اِستم با تو من فردا در آن سوز
۸چو اَبرَش گرم کردی در دویدن
که در گرد تو می نتوان رسیدن
۹اگر فردا بسی مرکب بتازی
تو هم در گردِ من نرسی چه سازی
۱۰مکن امروز این تعجیل ای شاه
که تا فردا بهم باشیم در راه
۱۱شه از گفتارِ آن زن خون فشان شد
عنان برتافت با او هم عنان شد
۱۲اگر درس وفا تعلیق داری
چو محمودت دهد توفیق یاری
۱۳کَرَم اینست و عهد این و وفا این
نکوکاری و تسلیم و رضا این
۱۴اگر زین نافه هرگز بوی بردی
ز نُه چوگانِ گردون گوی بردی
۱۵وگر نه اوفتادی در ندامت
که هرگز برنخیزی تا قیامت
۱۶تو ای مرد گدا احسان درآموز
گدائی از چینن سلطان درآموز
۱۷