برای درمنه برخاست آن پاک
درمنه چون برون میکرد از خاک
۱برون افتاد حالی صرّهٔ زر
ازان غم دست میزد سخت بر سر
۲بحق گفتا که کردی تیره روزم
چه خواهم از تو؟ چیزی تا بسوزم
۳چرا چیزی دهی از پیشگاهم
که در حالم بسوزد، مینخواهم
۴من از تو عدل میخواهم ستم نه
درمنه بایدم امّا درم نه
۵اگر تو همّتی داری چو مردان
بهمّت خویشتن را مرد گردان
۶ز شاهت گر امید زرّ و سیمست
دل و جان ترا پیوسته بیمست
۷چرا باید طلب کردن زر و سیم
چو آخر جانت باید کرد تسلیم
۸بترک سیم و زر گو، جان نگه دار
که جان بهتر بسی از سیمِ بسیار
۹چنین آوازهٔ محمود ازان یافت
که جان او ز درویشی نشان یافت
۱۰که گر در ملک کردی کِبر پیشه
نکردی خلق ذکر او همیشه
۱۱چو سلطان میشود از فقر مذکور
توانی شد تو هم در فقر مشهور
۱۲که شاهانی که سِرّ فقر دیدند
پناه از سایهٔ زالی گزیدند
۱۳