مگر شد سنجر پاکیزه اوصاف
بخلوة پیشِ رکن الدینِ اکّاف
۱زبان بگشاد شیخ و گفت آنگاه
کزین شاهی نیاید ننگت ای شاه؟
۲که هرگز پیر زالی پُر نیازی
نسازد خویشتن را پی پیازی
۳که تا زان پی پیاز آن زن زال
بنستانی تو چیزی در همه حال
۴شهش گفتا که شیخا من ندانم
که چون از پی پیازی میستانم
۵چنین گفت او که زالی ناتوانی
بخون دل بریسید ریسمانی
۶چو بفروشد باندک سیم ای شاه
خرد پیه و پیاز و هیزم آنگاه
۷هم از بازار ترّه میستانی
هم از هیزم هم پِی، می ندانی؟
۸ز یک یک بُز مواشی میبخواهی
گدائی بِه بسی زین پادشاهی
۹شه آفاق نقد خویشتن یافت
ز کوة از پی پیاز پیرزن یافت
۱۰دل سنجر ازان تشویر خون شد
ببخشید از سر ناز و برون شد
۱۱گدا در راهِ او چون پادشاهست
شه دنیا گدای خاک راهست
۱۲گدای راهِ او با هیچ در دست
بدان ماند که در دستش همه هست
۱۳شهی کورا هزاران گنج کم نیست
بدان ماند که نقدش یک درم نیست
۱۴درین ره سیم و زر حرمت ندارد
که حرمت جز قوی همّت ندارد
۱۵برای یک درم درمانده باشد
ولی دست ازجهان افشانده باشد
۱۶